تبليغاتX
دلنوشته های خط زده


دلنوشته های خط زده

بی تو با خاطره هایت چه کنم؟

امشب فرهنگ واژه هایم حالش خوب نیست


نمیدانم چرا دلتنگ می شود


این دلـــم


گاهی


خیلی ساده . . .


کاش همان کودکی بودم


که حرفهایش را از نگاهش میتوان خواند


پس بهتر است یک  امشب را سکوت کنم


چرا که


گاهی سکوت رنگ معصومیت هاست

نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 8:14 توسط ...| |

وقتت را نمی گیرم....

فقط..

اگر اجازه دهی
برایت جاری می شوم همه احساسم را
سایه می شوم
آفتاب را می خرم
اگر بخواهی..

گل می شوم در گلدان نگاهت...

سبز می شوم در بهار حضورت
جوانه می زنم در لا به لای ذهنت..
ستاره می کارم
عشق در جاده
انتظارت می بارم...
ببین!!
همه کرمهای شبتاب را به فال نیک می گیرم اگر اجازه بدهی...

نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 8:13 توسط ...| |

 

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 22:0 توسط ...| |

نوشته شده در پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 14:37 توسط ...| |

زندگی باید کرد!

 

گاه با یک گل سرخ ُ گاه با یک دل تنگ ُ

 

          گاه باید رویید در پس این باران 

 

         گاه باید خندید بر غمی بی پایانُ

نوشته شده در پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 14:29 توسط ...| |

نوشته شده در پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 14:26 توسط ...| |

نوشته شده در پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 14:24 توسط ...| |

و حدس میزنم شبی مرا جواب میکنی

و قصر کوچک دل مرا خراب می‌کنی

سر قرار عاشقی همیشه دیر کرده‌ای ولی برای رفتنت عجب

شتاب می‌کنی !

من از کنار پنجره ترا نگاه می‌کنم و تو به نام دیگری مرا خطاب می‌کنی !

بخاطر تو من همیشه با همه غریبه‌ام

و

تو

کمتر از غریبه‌ای مرا حساب می‌کنی‌!

و کاش از همان نگاه اولت

گفته بودی...

که در نبود من دوست انتخاب می‌کنی!!!

نوشته شده در شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 23:6 توسط ...| |

همه چیز را یاد گرفته ام !

یاد گرفته ام که چگونه بی صدا بگریم

یاد گرفته ام که هق هق گریه هایم را با بالشم ..بی صدا کنم

تو نگرانم نشو !!

همه چيز را یاد گرفته ام !

یاد گرفته ام چگونه با تو باشم بی آنکه تو باشی !

یاد گرفته ام ....نفس بکشم بدون تو......و به یاد تو !

یاد گرفته ام که چگونه نبودنت را با رویای با تو بودن...

و جای خالی ات را با خاطرات با تو بودن پر کنم !

تو نگرانم نشو !!

همه چيز را یاد گرفته ام !

یاد گرفته ام که بی تو بخندم.....

یاد گرفته ام بی تو گریه کنم...و بدون شانه هایت....!

یاد گرفته ام ...که دیگر عاشق نشوم به غیر تو !

یاد گرفته ام که دیگر دل به کسی نبندم ....

و مهمتر از همه یاد گرفتم که با یادت زنده باشم و زندگی کنم !

اما هنوز یک چیز هست ...که یاد نگر فته ام ...

که چگونه.....!

برای همیشه خاطراتت را از صفحه دلم پاک کنم ...

و نمی خواهم که هيچ وقت یاد بگیرم ....

تو نگرانم نشو !!

فراموش کردنت" را هيچ وقت یاد نخواهم گرفت ..

نوشته شده در یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 9:56 توسط ...| |

به نام خدای مهربونم

 

 

ساده باید بنویسم امشب

از تو و خاطره هایی که گذشت

تا که فردا همه آواز مرا لمس کنند

باید از درد بگویم

از همان لحظه سرد

که به خاموشی فانوس نگه تو مرا عادت داد!!!

و فراموشی عشق...

چه عذابی دارد

من به خود می گفتم

تو همان قله سرشار غروری

که مرا به چراغانی مهتاب و صدا

 خواهی برد

و چه اندیشه من کودک بود

مثل امروز که هست لحظه ی سرد

تو بودی و سکوت

و من و حس غریبی که پر از خواهش بود

آه بی فایده بود

هر چه از شهر نگاهم به تو می فهماندم

که من از لحظه ی هجرت

چه هراسی دارم

و تو شاید آن روز

-که به اندازه تنهایی من غمگین بود-

راه چشمان مرا گم کردی

و در آن دشت خیال

دل من را که غریبانه شکست

تو به اندازه یک شاخه گل می دیدی

سعی کردم به نگاهت حرفی بزنم

تو نگاهت را می دزدیدی

باز در لحظه ی من خود می مردم

همه چیز بوی پایان می داد

به جز احساس پریشانی من

و غروری که نمی فهمیدم...

نوشته شده در یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 9:55 توسط ...| |


:قالبساز: :بهاربیست: